ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
145
معجم البلدان ( فارسى )
فما بين التّفرّق غير سبع * بقين من المحرّم ، أو ثمان أ لم ترني غذيت أخا حروب * إذا لم أجن كنت مجنّ جان ؟ أيا اخوىّ من جشم بن بكر * أقلّا اللّوم إن لا تنفعانى إذا جاوزتما سعفات حجر * و أدية اليمامة ، فانعيانى لفتيان ، إذا سمعوا بقتلي * بكى شبّانهم و بكى الغواني و قولا : جحدر أمسى رهينا * يحاذر وقع مصقول يماني ستبكي كلّ غانية عليه * و كلّ مخضّب رخص البنان و كلّ فتى له أدب و حلم * معدّيّ كريم ، غير وان « 1 » اين شعر او به حجاج رسيد پس وى را پيش خود بخواند و پرسيد : چگونه مىپسندى ؟ تو را با شمشير بكشم يا پيش درندگان بيفكنم . گفت يك شمشير به من بده و مرا پيش درندگان بينداز ! حجاج به او يك شمشير داد و او را در برابر درندهء گرسنهاى بينداخت ، درنده به او حمله كرد و وى با شمشير مغز آن حيوان را بشكافت . پس حجاج او را بخواست و توبه داد و ببخشود و خلعت داد و ماهيانهاى برايش قرار داد و از ياران خود ساخت . ابن اعرابى نيز در داستانهاى خود شعر زير را از يك دزد آورده است : هل الباب مفروج ، فأنظر نظرة * به عين قلت حجرا و طال احتمالها ؟ ألا حبّذ الدّهنا و طيب ترابها * و أرض فضاء يصدح اللّيل هامها [ 212 ] و سير المطايا بالعشيات و الضحى * الى بقر وحش العيون اكامها « 2 » حجر نيز « حجر راشدة » باشد كه جايگاهى در سرزمين بنى عقيل است ، خوش آب و هوا ، بالاى آن گسترده و پائين آن باريك است . اين گفتهء بو عبيد است . حجر نيز درهاى ميان سرزمين « عذره » و « غطفان » است . حجر نيز كوهى در سرزمين غطفان است . حجر نيز « حجر بنى سليم » است كه ديهى از آن ايشان مىباشد . حجر [ ح ] ديهى از يمن از مخلافهاى بدر است . اين گفتهء ابن فقيه مىباشد ، اين « بدر » كه در يمن است جز بدر است كه جنگ بدر در آنجا رخ داد . بو سعد گويد : « حجر » نام جايگاهى در يمن است . بدان نسبت دارد : احمد پسر على هذلى حجرى « 3 » . اين گفتهء هبة الله پسر عبد الوارث شيرازى است كه گويد : احمد على هذلى از سروده خود دربارهء حجر يمن براى من چنين آورد : ذكرت و الدّمع يوم البين ينسجم * و عبرة الوجد فى الأحشاء تضطرم مقالة المتنبّى عندما زهقت * نفسى و عبرتها تفيض و هى دم يا من يعزّ علينا أن نفارقهم * وجداننا كلّ شيء بعدكم عدم « 4 »
--> ( 1 ) . دلم تنگ شده است ، گريهء دو كبوتر مرا بيازرد . اين دو كبوتر با دو شاخ درخت با زبان لالى سخن گويند ، اشكهاى من بىاختيار مىبارد . من نه پست بودم و نه ترسو . به دو يار خود گفتم : مرا زياد ملامت نكنيد و از سرزنش من دست برداريد . اى برق درخشان يمن ! آيا خدا نمىداند كه من ترا دوست دارم ؟ آيا نمىداند كه من مىخواهم به سوى تو بازگردم كه مرا به اين كار واداشته است ؟ آيا نمىتواند مرا دوباره به ام عمر برساند ؟ آرى مىتواند . همان گونه كه او ماه را مىبيند من نيز مىبينم ، همانگونه كه او روز را در مىيابد من در مىيابم . از روزهاى جدائى جز هفت يا هشت روز محرم باقى نمانده نمىبينى كه من به جنگها كشيده شدم ؟ اگر نمىرفتم مرا به زور مىكشيدند . اى دو برادر من از جشم بن بكر اگر برايم سودى نداريد پس كمتر مرا سرزنش كنيد . هرگاه بر نخلستان « حجر » و درههاى يمامه مىگذريد داستان مرا براى جوانانى كه از شنيدن گزارش قتل من گريان مىشوند بخوانيد و بگوئيد « جحدر » دست بسته به زير شمشير گرفتار شده است . هر خوانندهاى بر او خواهد گريست و هر انگشت خضاب كرده بر او خواهد گريست . هر جوان ادب دوست ، نژاده بر او خواهد گريست . ( 2 ) . آيا در باز مىشود تا من نگاهى با چشم دور افتاده از « حجر » بدان سو بنگرم ؟ خوشا « دهنا » و خاك خوشبويش و زمينى كه شبهائى خوش دارد . خوشا رفتار چهارپايان در شبانگاه و چاشتگاه همراه با گاوهاى زيبا چشم . اين شعر در واژهء دهناء نيز آمده است . ( چ ع 2 : 636 : 8 - 10 ) . ( 3 ) . ش . ش : 336 ، نقل از انساب 158 ، لباب 1 : 344 . ( 4 ) . در روز جدائى كه اشك من مىباريد آتش در درون من شعلهور مىشد گفتار متنبى را به ياد آوردم كه : جان من به لب رسيده و اشك خونين از چشمم مىبارد ، اى كسانى كه جدائى از ايشان براى من گران است هر چه پس از شما بيابم هيچ خواهد بود .